رقص من
زندگیم پر از زخم است
روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم
همگان فکر میکنند من از خوشی در حال رقصم ...!
من و خودم
زندگیم پر از زخم است
روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم
همگان فکر میکنند من از خوشی در حال رقصم ...!
یک اشتباه که مسیر زندگیم رو کاملا تغییر داد........
اونم این بود:پنجره ی قلبمو رو باز کردم،اجازه دادم هر کس و هر ناکسی واردش بشه و خودشو جا کنه....
اگر از همون اول پنجره های قلبمو سفت بسته بودم و نمیذاشتم هیچ پرنده ای اونجارو خونه ی خودش بنامه....
الان شاید خوشبختر بودم......
شایدم نه.....
نه موفق تر نبودم چون خونه ای که کسی توش نباشه اسمش خونه نیست.....
خونه جاییست که عشق دارد ولی غم هم دارد....شادی هم دارد
الان دوباره اشتباه کردم که عاشق شدن رو اشتباه دونستم....
شاید روزی زندگی ام رو محتاج اون روز باشم که پنجره ی قلبمو باز کردم شایدم نه.....
به دیوار اتاقم تکیه کردم....
نمی دونم چی داره که منو به خودش جذب کرده.....
سفیدی زیادش یا صداقتش.....
صافی بیش از حدش یا سختیش....
این چیزایی که این دیوار داره رو هیچ کدوم از ما نداریم....
خوبی هامون اونقدر سفید نیس....
صداقتمون انقدر زیاد نیس...
صبر مون هم به اندازه ی این دیوار نیس که وقتی ساعت ها بهش تکیه می کنیم تحمل مون میکنه....
شونه های هیچ کس به اندازه ی این دیوار نمیتونه تکیه گاهمون باشه....
پس سلامی دوباره به تکیه گاه ابدیم٬دیوار
چرا؟ چرا بعد از این همه وقت خودمو نشناختم ، تو رو نشناختم؟ خسته شدم از این همه روز های تکراری! از این که دوباره یه روز بگذره و من روزهای تقویمم رو ورق بزنم بدون این که بدونم چرا! بدون این که بدونم منتظر چه روز و چه اتفاقی هستم. دوباره مثل هر روز خاطراتم رو مرور می کنم دیگه این قدر این ها رو مرور کرد جمله به جمله، کلمه به کلمه ، حرف به حرفشم حفظم! خسته شدم! خسته شدم این قدر خودمو دل داری دادم ، این قدر تنهایی هامو پشت خنده های تلخم پنهان کردم! این قدر دروغ هاتو باور کردم این قدر همه کنایه هاتو به جای شوخی شنیدم و این قدر.....دیگه نمی تونم چشمامو روی هم بذارم و آروم آروم رفتنتو ببینم... ای کاش می شد چشم هامو ببندم و دوباره به اون خاطره ها برگردم
H +2O = آب
ابر + رعد = باران
غم + چشم = اشک
تنهائی + تاریکی = من
عشق + مهر = تو
پس
من - تو = مرگ !
زیاد به ارتباطش فکر نکن ، به جمله آخر بچسب...
"نخستین نگاه"
نخستین نگاهی،که مارابه هم دوخت
نخستین سلامی ،که درجان ماشعله افروخت،
نخستین کلامی،که دلهای مارا
به بوی خوش آشنایی سپردو،
به مهمانی عشق برد؛
پرازمهربودی
پرازنوربودم
همه شوق بودی
همه شوربودم
چه خوش لحظه هایی که،دزدانه،ازهم
نگاهی ربودیم ورازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت"را
به شرم وخموشی ـ نگفتیم وگفتیم
دوآوای تنهای سرگشته بودیم،
رها،درگذرگاه هستی،
به سوی هم ازدورهاپرگشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم راشنیدیم
چه خوش لحظه هایی که درهم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که درپرده ی عشق،
چویک نغمه ی شاد،باهم شکفتیم!
چه شبها،چهشبهاکه همراه حافظ
درآن گهکشان های رنگین،
درآن بیکران های سرشارازنرگس ونسترن،
یاس ونسرین،
زبسیاری شوق وشادی نخفتیم.
توباآن صفای خدایی
توباآن دل وجان سرشارازروشنایی
ازاین خاکیان دوربودی.
من آن مرغ شیدا
درآن باغ بالنده درعطرورویا،
برآن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی؛
چه مغروربودم...
چه مغروربودم...!
من وتوچه دنیای پهناوری آفریدیم.
من وتوبه سوی افق های ناآشناپرکشیدیم.
من وتو،ندانسته،دانسته،
رفتیم ورفتیم ورفتیم،
جپچنان شاد،خوش،گرم،پویا،
که گفتی به سرمنزل آرزوهارسیدیم!
دریغا،دریغا،ندیدیم
که دستی دراین آسمان ها،
چه برلوح پیشانی مانوشته ست!
دریغا،درآن قصه هاوغزل هانخواندیم،
که آب وگل عشق،باغم سرشته ست!
توکربودی ای دوست،
من کوربودم...!
ازآن روزهاـ آه ـ عمری گذشته ست
منوتو دگرگونه گشتیم
دنیادگرگونه گشته ست!
درین روزگاران بی روشنایی،
دراین تیره شبهای غمکین،که دیگر
ندانی کجاییم،
ندانم کجایی!
چوبایادآن روزهامی نشینم
چویادتوراپیش رومی نشانم
دل جاودانه عاشق را
به دنبال آن لحظه هامی کشانم
سرشکیبه همراه این بیت ها،می افشانم:
نخستین نگاهی که مارابه هم دوخت،
نخستین سلامی که درجان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دلهای مارا،
به بوی خوش اشنایی سپردوبه مهمانی عشق برد...
پرازمهربودی،
پرازنوربودم....
فریدون مشیری
dastaye sardam be dastaye garme to niaz dare! rouzi ke baraye avlin bar dastaye to ro gereftam hich vaght yadam nemire
rouzi ke to montazeram budi hich vaght yadam nemire!
zehne man por shode az in khatere ha
oun rouzi ke ba to rah miraftam o ba ham har mizadim, khande hat hich vaght yadam nemire !
to zendegie mano avaz kardi! har vaght ke to ro mibinam engar 2bare zende misham!
2bare dastaye to ro gereftam o dastaye garme to dastaye sarde mano garm kard!
Dige khaste shodam
az hame chiz
az hame ja
mikham bekhabam
cheshmamo bebandam be hich chiz fekr nakonam
mikham cheshmamo baz konam o bebinam har chi ta emruz etefagh oftade khab boode!
boghzam dare mitereke
engar ye film az hameye karam dare jeloye chesham pakhsh mishe
Chera vaghti ye etefaghe khub miofte me3 ye roya zood tamum mishe?!?!?!
mesle in ke moalem sare emtehan bege
!Barge ha Bala!
سلام ببخشید خیلی وقت بود آپ نکرده بودم، آخه...
بی خی دیروز سر کلاس انشا یکی از دوستام یه انشایی خوند که تصمیم گرفتم اونو بذارم اینم از انشای نیکی ما:
ته مانده ی سیگار
ته سیگارش را زیر پایش می اندازد و بعد لمسش می کند. بعد از 2 قدم که بر می دارد کودکی چهار ساله پیراهن چهار خانه اش را می کشد و می گوید: (( آقا،آقا سیگارتان به زمین افتاد آن را بردارید!)) او نگاهی به چشمان مظلوم کودک می کند و بعد خم می شود تا سیگارش را بردارد که متوجه می شود سیگارش عکسی را به آرامی می سوزاند. آرام پایش را روی عکس می گذارد تا آتش خاموش شود و آهسته خم می شود تا عکس را از گوشه ی سالمش بردارد.
دختری با یک پیرمرد روی صندلی نشسته بودند و لبخند ملیحی بر روی لب داشتند. دخترک چهارساله آرام زمزمه کرد:(( آن آقایی که در عکس می بینید پدربزرگ من بودند و آن دختر خواهر بزرگ ترم بود. این تنها عکس من از آن ها بود...))
مرد به آرامی گفت:(( مگر آن ها کجا هستند؟)) دخترک با آرامشی خاص گفت:((مادرم به من گفت که آن ها دیروز به آسمان ها رفتند و از آن بالا ما را نگاه می کنند.))
مرد بوسه ای بر سر دخترک زد و عکس را به او داد و به راه رفتن ادامه داد؛ بسته ی سیگارش را در نزدیک ترین سطل آشغال انداخت و به آسمان نگاه کرد و به آرامی اشک ریخت...
هنگام لبخند یک نوزاد
هنگام گفتن اولین کلمه ی کودک یک ساله
هنگام رسیدن پرنده به لانه اش
هنگام آشتی کردن ۲ دوست قدیمی
هنگام عاشق شدن یک نوجوان ۱۳ساله
هنگام فکر کردن به لحظات رویایی
و دنیا چه زیباست هنگام گفتن جمله ی دوستت دارم
...